تاریخ ثبت مطلب: ساعت۱۱:۲۱ ب.ظ -روز ۱۳۹۶/۰۴/۲۴
نظردهی (0) تعداد نظرات
(33) بازدید

به بهانه رفتن آتنا و مریم ...


کاش می شد فکر کنیم، به بودن ها و نبودن ها ...

به دلیل بودن ها و نبودن ها ...

به عمق وجود هستی و نیستی ... به اشتیاق ها و ناامیدی ها ... به معنای زندگی یا که به پوچی آن ...

ستایش رفت ... سهراب رفت ... ندا رفت ... آتنا رفت ... و امروز هم مریم ... و چه معلوم که فردا نوبت من یا تو نباشد ...

به این فکر کنیم که شاید جایی در زمانی با باورهای خودمان چه آسیب ها که نزده ایم ... به خودمان ... به همسرمان ... به فرزندانمان ... به جامعه یا حتی به ذات و اصالت گذشتگانمان ...

بایندیشیم که چگونه اینچنین شده ایم ... انسان هایی افسار گسیخته، که هریک کم از داعش نداریم ... که با عقایدی نابه جا و با ابرامی بی پایان شاید حتی از روی سهو و ناآگاهانه عزیزانمان را به قتل می رسانیم.

مادری با شستشوی مغزی دخترش ... پدری با تحمیل مسیر زندگی معینی به پسرش ... شوهری با صدور ممنوعیت کاری و تحصیلی برای زنش ... زنی با استثمار مالی شوهرش ... خواهر و برادری در گیر چالش تقسیم ارث ... و آن دیگری مانده در دوراهی خانه سالمندان و مهر به والدین ... دولتی با تحمیل قوانین نابجا به ملت ... و ملتی با فرار از زیر بار مسئولیت عازم کشوری دیگر ... کشوری با تجاوز زمینی یا هوایی به خاک کشوری دیگر ... و آن یکی با ادعای مالکیت فکری کل نسل بشر...

و چگونه خود را شخصی جدای از داعش می دانیم ... همه ما پتانسیل مخفی از داعش شدن هستیم ...

کاش و ای کاش به ذره ذره های این وجود بیاندیشیم تا که مبادا روزی این پتانسیلِ خود بالفعل شود و آنوقت است که دیگر هیچ راه گریزی نیست ...