تاریخ ثبت مطلب: ساعت۰۲:۲۱ ق.ظ -روز ۱۳۹۶/۰۱/۱۳
نظردهی (1) تعداد نظرات
(100) بازدید

تنهایی


وقتی تنهایی به جزء جزء وجود آدم رسوخ می کنه دیگه تلاش برای رها شدن ازش بی فایده می شه و همینطوری باید شاهد روزهاو ماهها و سالهای زندگیت باشی که داره می گذره بی اینکه بتونی لذتی ببری، به طور متعادل زندگی کنی یا حتی سهمت رو به زندگی ادا کنی ...

و هر چی مدت بیشتری می گذره بیشتر و بیشتر تو عمق این تنهایی فرو می ری ... درست مثل باتلاقی که هیچ راه نجاتی ازش وجود نداره، ذره ذره دورت رو می گیره و خفت می کنه...

و بدتر از همش اینه که خودت با پای خودت رفتی تو این باتلاق و اون هم آگاهانه از وضعیتی که برات پیش خواهد اومد...

بدتر از این وقتی که سعی می کنی به دوستی یا آشنایی که حکم چوب برای بیرون کشیدن از این باتلاق رو داره تکیه کنی و یکهو طرفت نامرد در میاد و بیشتر هولت می ده وسطهای این منجلاب...

و تو همچنان تنهایی ... این بار دیگه حتی به چوبها و دست کمک دیگران هم بی اعتماد...

حتی فکر کردن تو این شرایط هم باعث می شه بیشتر و بیشتر فرو بری ...

تنهایی چیز خوبیه ولی یک ماه دو ماه نهایتش یک سال، ولی وقتی از قد سال بیشتر می شه دیگه ظرفیت آدم رو کم می کنه... می شی یه آدم منزوی و حالا نمی تونی با کسی دمخور بشی و از هر جمعی کناره می گیری تا به غار تنهائیت پناه ببری ...

و تنهایی مثل خوره تمام وجودت رو می بلعه و ذره ذره همه زیبایی های زندگی و وجودت رو ازت می دزده... انگیزه هات کاهش پیدا می کنه ... از چیزی لذت نمی بری... تو آخرین نفسهات سعی می کنی نشون بدی خوشحالی و هنوز تسلیم نشدی ... ولی نه ... وجودت پرِاز خلاء و دلتنگی ... و این تظاهر بیشتر و بیشتر غرقت می کنه...

و عمق این تنهایی و دلتنگی نامعلومه ...

 

                             اما زمانش جاودانه است...