تاریخ ثبت مطلب: ساعت۰۳:۵۷ ب.ظ -روز ۱۳۹۵/۱۱/۹
نظردهی (0) تعداد نظرات
(109) بازدید

شمع وجود


و اين من هستم ... زني در آستانه چهل سالگي ... در حاليكه زنانگي وجودم رو به افول است و حس‌هايم رو به خاموشي ...

و چه مرگ خاموشيست اين ...

مانند شمعي كه چكه چكه مي‌كند و شايد در ميانه راه سوختن... درست قبل از اينكه تمام بشود... فتيله وجودش ته مي‌كشد...

وديگر آتشي نيست... نوري نيز هم...

ولي تو همچنان پابرجا در جا شمعي ايستاده‌اي با اجاقي خاموش ... بدون حرارت ...

و روزي گردوغبار پيكره‌ات را نيز فرا مي‌گيرد... و روشنايي و جلوه صورتت نيز پر مي‌شود از انبوه دود روزگار ...

شايد بايد آب شوي تا در پيكره‌اي جديد ظهور يابي ...

شايد هم مثل تكه دستمال مصرف شده‌اي پرتت كنند در ته زباله دان تاريخ ...

و شايد به مرور زمان خودت از اينهمه بي فروغي آب شوي و بروي پي كارَت ...