تاریخ ثبت مطلب: ساعت۱۱:۵۷ ق.ظ -روز ۱۳۹۵/۰۹/۹
نظردهی (0) تعداد نظرات
(85) بازدید

نو شدن


دلم آبستن نوزادی است، کودکی نارس که با هر تکانه درد را برمن فریاد می زند

و جان را نه قوت سقط استُ،  نه شجاعت زایشُ،  نه حتی تسلیمی

و زمان که بیشتر می گذرد تو می دانی که هیچ گریزی جز تسلیم نیست

و شاید هم تصمیم..

اما چُنانی که حاضری به درد سازش کنیُ به تقدیر نه،

و اینچُنین است که تو از پس سال ها همچنان بارداری، باردار طفلک عقب مانده ای که

نه شانس زندگی یافته نه ودیعه مرگ

جنینی که جرم او بودن در توست، توئی که نه به او حق نفس می دهی

نه اختیار بی نفسی

و چه خودخواهانه می آفرینی و چه ویرانگرانه منکر می شوی

انکار مسئولیت بودِ این، بود و نبود را، که به تو وابسته است،

که تو او را به این وضع دچار کرده ای

با بی توجهی هایت، با بی مهریت، با خشونتت و با انکارت

انکار هر آنچه هستُ گفته ای نیست  وهر آنچه نبودهُ  گفته ای هست  

و اینچُنین او را عقیم کرده ای

عقیم با باوری مسموم، ذهنی آلوده و تجسمی دهشتناک ....

کاش می شد از نو شد، کاش و ای کاش ......